شاینا شاینا ، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 10 روز سن داره

شاینا احمدلو

کلاه کدخدا

مامانی یه نی نی داری که خیلی میدوستیش مامی جونی از سوریه خریده وقتی که هنوز شما نبودی و من و بابایی تازه نامزد بودیم ، الان شما عاشق این نی نی هستی و هر جا میری میخوای با خودت ببریش حتی وقتی میخوایم چند لحظه بریم بالا خونه مامی جونی حالا تصور کن من باید شما رو بغل کنم یا نی نی ( آخه نی نی اندازه خودته ) خلاصه بگذریم این نی نی قصه ما یه کلاه داره که شما اصرار داری بذاری رو سر خودت وقتی هم میذاری میشی عین دختر کدخدا هههههههههههههههههه   ...
2 مرداد 1392

کفش سیندرلا

الهی فدای کفشات بشم مادر الهی قربون این پاهای نازت بشم عزیزم وای خدا چقدر تو نازی آخه هر چی میپوشی اینقدر بهت میاد اینقدر باکلاسی تو عزیزمممممممممممممممممممممممم   اینم نمای نزدیک ...
2 مرداد 1392

شاینا میره آرایشگاه مامان غزالههه

دخملی شما اینقدر گرمایی هستی که همش در حال عرق کردنی مخصوصا تو این روزای گرم تابستون عزیزم واسه همین در یک حرکت خودجوشانه مامانی تصمیم گرفت موهای نازنین و طلایی شما رو کوتاه کنه که مورد توبیخ و دعوای خیلیا شد ولی خوب مامانی به خاطر خودت اینکار رو کردم شما هم اینقدر خانم بودی اینقدر خانم بودی که نشستی و هیچی نگفتی تا مامانی موهات رو کوتاه کرد آخه مامانی آرایشگر ماهری هستش میگی نه نگاه کن     الهی قربون خندیدنت بشم عروسکم اینقدر قشنگ میخندی و ژست میگیری واسه من اینجام تو بغل بابایی هستی تو پاساژ ستاره قشممممممممم ...
26 تير 1392

مادرانه

دخترم الان 8 روزه که از ماه رمضون گذشته اولین روزی که مامان روزه بود و سفره افطار رو پهن کرد مامانی داشت سر سفره دعا میکرد واسه خوشبختی تو واسه سلامتی تو و بابایی یه دفعه شما گفتی : مامان  و دستای خشکلت رو بردی بالا و یه چیزی گفتی همون موقع مامانی بغلت کرد و به خاطر اینکه خدا تو رو بهم داده شکرش کردم من خیلی خوشبختم چون تو رو دارم خیلی خیلی خوشبختم بخاطر داشتن فرشته کوچیکی مثل تو از خدا ممنونم که خدا تو رو بهم داده هیچ لذتی بیشتر و بالاتر از بغل کردن شما نیست واسه من همون موقع واسه همه مامانای منتظر دعا کردم ایشالله که خاله هاجرم زودتر نی نی اش بیاد تو بغلش به حق همین روزای عزیز   8 روزه از ماه رمضون گذشته و 8 روزه که شما سر ...
26 تير 1392

قفل کردن

( از زبان دخملی ) :                   آخه یعنی چی در خونه رو قفل نمیکنید دیگه نبینما اصلا از این به بعد من خودم در خونه رو قفل میکنم مثلا دختر تو خونه داریدا اصلا به من فکر نمیکنید   قربون هوش و ذکاوتت بشم مادرررررررررررررررررررررررررررر ...
26 تير 1392

چه جالب

داشتم مطالبتای وبلاگت رو مرور میکردم دیدم که پست ماست و خیار پشت سر هم خندم گرفت گفتم مامانی با کارای شیرین شما یه ماست و خیار درست کردم   دخترم این چند روزه خیلی نق نقو شدی فکر میکنم بازم داره یه مروارید دیگه میاد به جمع بقیه مرواریدات چقدر سختی میکشی دخترم ماه پیش که یه دندون آسیاب در آوردی خیلی اذیت شدی چقدر ناراحت بودی دیشبم تا صبح گریه میکردی مامانی دوست نداره شما اینقد اذیت بشی ولی بخاطر بدست آوردن یه موفقیتو پیروزی باید کمی هم سختی کشید باید این مراحل رو پشت سر بذاری فقط این رو بدون و مطمئن باش من همیشه پشتتم همیشه باهاتم هیچ وقت نمیذارم به خاطر خستگی رو زمین بشینی من خودم تکیه گات میشم که بتونی به من تکیه کنی تو هر مرحله ای ...
26 تير 1392

خرابکاری

بازم شما در حال تجسس هستی بازم داری این دنیای بزرگ و شلوغ رو تجسس میکنی و هی داری همه چیز رو بهتر و بهتر درک میکنی گلم میگم مامان بغل این قابلمه ها بازم جا هستا بعد هی غر میزنی جا ندارم خوب اینجا که جا هست ببین من جا شدم   چرا آخه ایقدر دستمال کاغذی دوست داری آخه بعدش دیگه نمیشه از اینا استفاده کرد که بابا به فکر جیب بابایی باش دیگه ...
26 تير 1392