شاینا شاینا ، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 8 روز سن داره

شاینا احمدلو

اولین مسافرت شاینا خانم به رودسر

دخملی تا حالا شمال نرفته بود تازه بعد از 15 ماه دخترم رفت اولین مسافرت به شمال و میشه گفت اولین مسافرتش توی تمام زندگی قشنگش و سراسر شادی رفتیم خونه خاله فرح کلی ذوق کردن از دیدن شما کلی با پارسا بازی کردی همش در حال دست زدن به وسایل درسا بودی و اونم کلی حرص میخورد ولی عشقم هیچی نمیگفت کلی هم صفا کردی اصلا از تو حیاط بیرون نمیامدی خونه خاله صفیه که همش دنبال جوجوها بودی و هی میگفتی جی جی مامانم خسته شده بود از بس که شما رو میبرد و میاورد مامانی خسته شدم ولی شما همچنان درگیر حیاط بودی بابایی هم در حال پخت ناهار خوشمزههههههههههههههههههههه شاینا و پارسا ...
27 خرداد 1392

جاده چالوس

شاینا خانم میره جاده چالوس و خیلی خیلی دختر خوبی بود و تو ماشین اذیت نکرد یکمی هم خوابید تا خود چالوس بعدشم دخمل خوبی بود ولی امان از برگشت که خیلی گریه کرد و اذیت شد البته بخاطر این بود که تو ترافیک گیر کردیم مامانی چون تعداد بود همه اومده بودن شمال که واسه برگشتن خیلی به ترافیک خوردیم شما هم مدام گریه میکردی واسه همین دوباره برگشتیم و از جاده قزوین برگشتیم دایی کامران اون مسیر برگشت و گفت خیلی خلوته ما هم از اونجا برگشتیم بریم ادامه مطلب خانواده سه تایی عمو مجید و پارمیس ...
27 خرداد 1392

روز پدر

بابایی گلم مامانی داره اینا رو از طرف من داره مینویسه   بابایی بدون که بدون تو زندگی برای ما خیلی سخت میشه من همیشه شبا منتظر لحظه ای هستم که تو میای خونه و منو بغل میکنی اون لحظه ای رو که منو میبری پارک و با تمام عشق و وجود دنبال من میکنی که یه وقت چیزیم نشه وقتی منو میبوسی و با تمام لذت میگی دخترم این دختر منه   منم تازگیا فقط شما روبوس میکنم و مامانی یکم حسودی میکنه ولی تا حالا به کسی نگفته بابا جونم امیدوارم که 120 سال سالم وسلامت کنار من و مامان باشی تا بتونیم به خوشبختی زندگی کنیم چون بدون هیچ کدوم از شماها زندگی برای من لذتی نداره   میخوام واسه باباجونی و آقاجونیم هم بنویسم باباجونی خیلی ازت دورم ولی همش ت...
3 خرداد 1392

لباس بابایی

بابایی یه لباس داره که مامان بزرگ داده به ما واسه یادگاری ، چند روز پیش نگاش کردم چون خیلی قشنگه از سلیقه مامان بزرگ خیلی خوشم میادش گفتم تنت کنم ببینم اندازه ات هست و توی هیکل قشنگ شما چه شکلی میشه الهی قربون شما و بابایی بشم که اینقدر لباس قشنگ دست مامان بزرگ گلت درد نکنه که اینقدر خوش سلیقه و باسلیقه است که اینقدر این لباس قشنگ و تا الان به این تمیزی نگه اش داشته فدای تو عزیزم   ...
25 ارديبهشت 1392

13 بدر

دومین سیزده بدری که شاینا کنار ماست یادمه اولین سیزده بدر دخترم 26 روزش بود و هم کنار خاله کتی و خاله ناهید بودیم ولی اون زمان تو کرج بودیم و چقدر خوش گذشت دخترم بیشترش رو خواب بود و اون زمان مامانی کلی پوشنده بودتش تا یه وقت سرما نخورده چقدر زود گذشت ولی خوب گذشت امسال ما قشم بودیم رفتیم پلاژسیمین و چقدر خوش گذشت شما اولش خواب بودی چون یکم سرماخورده بودی و دارو خورده بودی ولی بعدش بیدار شدی همش داشتی خوش میگذروندی گلم دخترم اینجا تازه از خواب بیدار شده بودی بابایی در حال تلاش برای درست کردن ناهار سیزده بدر   اجازه نمیدادی که مامانی باهات عکس بگیره   عکس با بابایی عکس با خاله ها شاینا سوار بر تا...
24 ارديبهشت 1392

کمد

یه روز دیدم صدات در نمیاد و خیلی بی صدا داری رفتار میکنی ولی صداهای وسایل زیاد میاد سریع فهمیدم که در حال انجام یه عملیات سری و بسیار عجیب و غریب بودی بله شاینا خانم در کمال ناباوری مامانی در یک محل بسیار تنگ خودش رو جا کرده رفتی توی کمد لباسای خودش   ...
23 ارديبهشت 1392

عینک

شاینا خانم عاشق عینک مامانه واسه همین اینقدر باهاش بازی کرد که شکستدش واسه همین روز مادر عینک خریدی عروسکم ...
23 ارديبهشت 1392