شاینا شاینا ، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 10 روز سن داره

شاینا احمدلو

شاینا عشقیییییییییییییییییی

من عاشقتم مامانی من عاشق اون خندیدنتم عاشق اون نگاه کردن تو هستم دخترم عزیز دلم همه وجود من وقتی دیروز داشتی بازی میکردی  و مامانی یواشکی تو رو نگاه میکرد وقتی نتونستی جعبه مداد رنگی تو برداری و با اعتراض داشتی غر میزدی و وقتی دیدی من توجه نمیکنم بدو بدو اومدی سمت من و دستم رو گرفتی بردی سمت کمدت تا مداد رنگی هات رو بهت بدم اون موقع بود که خدا رو صد هزار مرتبه شکر کردم به خاطر داشتن موجود زیبایی چون تو سپاسگذار باشم   خدا رو شکرت خدایا شکرت خدایا دل همه مامانای منتظر رو شاد کن خدایا به همه کمک کن به همه اونایی که منتظرن یه نی نی تو دلشون بذار ای خدا هیچ کسی رو نا امید نکن       آمینننننننننننننننننننننننن...
10 تير 1392

فلافل خورونه

الهی فدای تو بشم گلم که مامانی داشت فلافل میخورد شما هم دیدم داری نگاه میکنی مامانی هم نصف ساندویج رو داد به شما دیدم به به بببه بببه به دخملی چه فلافل خورههههه     بقیه رو بریم ادامه مطلبببببببببببببببببببببببببببب به به به به چقد خوشمزه است مامانییییییییییییییییی     دخترم اشتهاش زیاده میخواد ظرف خالی آشم بخوره الهیی فداتتتتتتتتتتتت   ...
10 تير 1392

شاینا خانمی در شهروند

عزیزم با خاله اینا رفته بودیم فروشگاه شهروند شما سوار بر ماشین بودی     ولی شما خانم خشکله طاقت نداشتی همش میخواستی ماشینتون رو با ماشین پارمیس عوض کنی الهی قربونت بشم که اینقدر کم طاقتی آخراشم دیگه کلا بیخیال ماشینا شده بودی و بابا رو دنبال خودت میکشوندی از این سووووووووووو به اون سوووووووووووووووو آهای دخترم شاینا آهای دخترم شاینا ...
9 تير 1392

تفلد کفشدوزکی یک سالگی شاینا خانم با تاخیر

بالاخره با بابایی رفتیم تهران و یه تولد دست جمعی گرفتیم که هم همه فامیل شما رو ببینه هم اینکه بلههههههههههههههههههههههههههههه بریم بقیه عکسا رو تو ادامه مطلب ببینیم   مامانی بهت بگم که خیلی خسته شدم و دیگه نمیتونم قبول اینطور تولدا رو داشته باشم هنوز که هنوز مریضم دخملی گلم تزیینات خونه که همش کار مامانی بودش محل نشستن عشق مامانی         میز میوه البته موزم بود که جا نبود کلاه ها   کلاه شاینا خانمیییییییییی تفلد تفلد تفلدت مبارکککککککککککککککککک ( بابایی سر این کیک خیلی غر زد  مامان این شکلی شدش  ) اینم عکس با بابایی شاینا و پارم...
5 تير 1392

کلمات

دختر گلم شما تازگیا خیلی کلمات رو میگی     یه شعری هست که من واسه ات میخونم و میگم بعی بعی میگه شما هم میگی : بع بع دنبه داری نه نه پس چرا میگی بع بع   وقتی بهت میگم شاینا جیگره شما هم میگی ب ب ( یعنی بله ) شاینا عسله شما هم میگی ب ب ( یعنی بلههههههههههه ) الهی قربون تو بشم عزیزم به جوجه میگی جی چی دیروزم داشتی با عروسکت حرف میزدی کلمه دداله رو گرفته نمیدونم منظورت همون غزاله بود که من کلی ذوق کردم و جیغ زدم که دوباره بگی ولی شما هم با خنده من میخندیدی قربون اون دندونای قشنگت بشم عزیزم     هر وقت میخوایم بریم بیرون دستت رو تکون میدی و میگی بابای یه بوسم میفرستی ...
29 خرداد 1392

عکس بابایی

وقتی رفته بودیم قم بابا اصرار داشت یه عکس بندازه از شما که خودش تو بچگی داشت ولی شما اصلا همکاری نمیکردی خوب بابا مگه زوره دخملی نمیخواد عکس بگیره فقط میخواد تو حیاط بدو بدو بکنه و به همه چیز دست بزنه  ای بابا اصرار نکنه بابا دیگه بابا میخوام برم ...
29 خرداد 1392

دوباره سفر به قم

شاینا خانم شما دوباره رفتی قم یه بار تو 10 روزگی یه بارم تو 15 ماهگی ولی این دفعه هر جا میرفتی سریع باید همه چیز جمع میشد حتی نمیتونستن از ما پذیرایی کنن بخاطر یه شیطون عزیز از تو حیاطم بیرون نمیامدی آخه چرا باید شما اینقدر طبیعت دوست باشی برعکس بابایی و مامان شاینا خونه مادر جون بریم ادامه مطلب بقیه خونه مامان جون داشتی میرفتی توی نرده ها تو حیاط مامان جونی   اینم پسر دایی بابامهههههههههههههههههههههههههههه     چه ست هم کردی بودیم با هم مادر جون در حال گل دادن به شاینا ...
27 خرداد 1392

شاینا کاراگاه

شاینا خانم چرا اینقدر عینک دوست داری هنوز مامانی کشف نکرده تازه خونه زن عموی بابایی هم مثل کاراگاه ها عینک زده بودی و دنبای یه چیزی میگشتی   ...
27 خرداد 1392

دو تفنگدار

داشتیم میرفتیم شمال مامانی برای شما عینک خرید که یه وقت چشمای مثل مرواریدت اذیت نشه باعث تعجب همه شدی چون شما عینک خیلی دوست میداری و اصلا از چشمت بیرون نمیاوردی اینم یه عکس از عشقای من ...
27 خرداد 1392